نشسته بودم و خیره نگاه می کردم...چشمانم را با زور چوب کبریت باز نگه داشته بودم تا چیزی را از دست ندهم، غافل از اینکه باید کسی باشد تا تصویر سکون را به زیر کشد...
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:30  توسط پریسا
|
زباله دان های بسیاری آتش گرفته اند. برای خلاص شدن از گندیگی، باید چند متری از خانه ات دور شوی...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 2:50  توسط پریسا
|
کشیده شدن دستانت بر روی پوستم بیداری را برایم به ارمغان می آورد. دردش در من می پیچید و من به یاری آن بیدار می ماندم...ولی تو نمی توانستی بیداریم را تاب آوری و ناگه جای دستانت خالی ماند...و من آرام آرام به خواب رفتم ولی کابوس سقوط دستانت بر تنم با من ماند...
و کابوس های من رویای زندگی ات شد...
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 11:1  توسط پریسا
|
شهوت فریاد یک عاشقانه آرام رهایم نمی کند...
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0:15  توسط پریسا
|
مامانم تو حق داشتی...
پابه پای من اومدی. تو نگران بودی...نگران برنگشتن من ...
روزی که سهراب ومادرش یکدیگر رو گم کردند... من و تو هم همدیگر رو گم کردیم. تو نگران من بودی حاضر نشدی تنها برگردی ....آنقدر صبر کردی تا بالاخره همدیگر رو پیدا کردیم...
یادته وقتی همدیگر رو دیدم بیش از ده بار من رو بوسیدی...گفتم مامان چرا این قدر نگران بودی؟! دیدی اتفاقی نیفتاد؟!! تو گفتی : خدا رو شکر سالمی!
و همون موقع در دلم گفتم امان از نگرانی مادرانه!
ولی... مامان تو حق داشتی...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 0:28  توسط پریسا
|
وای بر این شهر بزرگ! ای کاش هم اکنون می دیدم تنوره آتشی را که این شهر در آن خواهد سوخت
زیرا چنین تنوره های آتش می باید پیش درآمد نیمروز بزرگ باشند. باری این نیز هنگام خویش و تقدیر خویش را دارد.
اما ای دیوانه برای بدرورد این آموزه را به تو پیشکش می کنم آن جا که دیگر نمی توان عشق ورزید باید آن را گذاشت و گذشت!
چنین گفت زرتشت و دیوانه و شهر بزرگ را گذاشت و گذشت.
نیچه...چنین گفت زرتشت
پ.ن: این روزها تنفر از آری آری گویانی که نیچه ناله های آنها به ناله های الاغان تشبیه کرده دست از سرم برنمی دارد...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:42  توسط پریسا
|
وقتی روز شنبه به دوستانم می گفتم مواظب خودتان باشید ممکن است به راحتی مردم را به کشتن دهند،باورم نمی شد که به این راحتی کف خیابان های شهر خونین شود...
ولی خونین شد...آقای لاریجانی آقای ...هنوز هم در حال تهیه گزارش هستید؟!! حقیقت؟!!
کدام حقیقیتی می تواند روشن تر از رنگ خون ندایی باشد که در کف خیابان این شهر جان داد؟!!
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 18:56  توسط پریسا
|
صدای پدربزرگ هم بغض آلود بود...
- مامان رفت؟!...تهران چه خبر؟ مردمو امروز زدن...آره؟!
....
و بغضش می ترکد...
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:6  توسط پریسا
|
دیگر تمام شد...
ولی نمی دانم برای کجا باید تسلیتی بفرستم؟!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 11:31  توسط پریسا
|
اگر نباشی تمام تنهاییم پر می شود....
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 14:52  توسط پریسا
|